تبليغاتX
هجی کردن عشق

هجی کردن عشق

غزل (12)


هم خود و هم تو را و هم همه را در تو دیده ام
از دیده ام مرو که به مقصد؛ به تو من رسیده ام


ای نازدار گل من، ای هدیه ی خدا
تو ریشه دار در عشقی و تو را من نچیده ام


از خواب دائمیم پراندی و من به شوق
هر بار برای دیدن تو تا آسمان پریده ام


بگذار صادقانه بگویم بدون شک
از هیچ چیز به جز دوریت من نترسیده ام


از دور بودن تو واژه هام به کل ناسزا شده ست
زیرا که از خود و عالم و آدم بریده ام


+نوشته شده در چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت23:3توسط علی |
غزل (11)

بی تو بی معناست رفتن، قلب و جانم خسته است
یک پرنده پر نمیگیرد زمانیکه پرش بشکسته است


جز تو نه می خواهم و نه خواستم من از خدا
چونکه خویش و جان من تنها به تو دل بسته است


نور جز از آفتاب عشق نمی تابد به قلب آدمی
عشق تو تاریکی ِ بی عشق بودن را ز قلبم شسته است 


بودنت پیشم خودِ آزادی ام هست و صعود
آن زمان است که دلم از بند و زندان رسته است


تو کنارم هستی و من مستم از چشمان تو
پس دلم نه پر ز رنج و نه ملول و خسته است


+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت12:48توسط علی |
غزل (10)

چون تو را دارم، برای من بهار است کل سال
عاشقت هستم به عشقی جاودان و بی زوال


عقل می پرسد مگر یک گل توان دارد بهاران آورد؟
قلب نامت می برد و عقل میگیرد جواب این سوال


ای گل جاوید و نازم چشم دوز در چشم من
تا پر از رنگین کمان گردد سپهر عشقمان هر روز سال


با حضور آفتاب چشم تو و چشم بارانی من
هفت رنگِ نور میگردد حقیقت، نیست دیگر در خیال 


غرقه در عشقیم ما و جایمان بر ابرهاست
عشقمان بال است و ما خواهان این پاینده بال


 

 

+نوشته شده در سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت17:28توسط علی |
غزل (9)

من نمی بینم به جز روی تو ای ماه شبم
واژه ای جز اسم زیبایت نمی خواند لبم 


هم خدا می داند و هم قلب تو هم قلب من
آرزوی بودن تو در کنار من، کنار ای خدا و یا ربم


تو جلا دادی به عشقت روح و قلب و جان من
مرگ را تاراندی از من ای دلیل این همه تاب و تبم


یاد رخسارت همه شعر است و احساس و غزل
هر نفس من عاشقم بر تو، تو ای دمساز هر روز و شبم


مذهب عشق است ناجی از برای آدمی
ناجی من، با دم ِ تو عشق گشته مذهبم


 

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت19:28توسط علی |
تو هم عشقی و هم معشوق

تو جوری عشق را دیدی
که عمق قلب تو وا داد
دگر تو عشق گردیدی
و عشقت قلب را جا داد

تو آن گونه رهایی که
فقط مهتاب می داند
چنان خورشید واری که
دلت از نور می خواند

دلِ شبگرد من هر روز
درون شب معلق بود
تو شب را روز گرداندی
و ترس و بیم را نابود 

ز اشک چشمه ی چشمت
وضوی عشق می گیرم
دلم اسم تو می خواند
و من مستانه می میرم

نه مرگی پوچ نه مرگی هیچ
که مرگی روح و جان افزا
برای اینکه من فهمم
نوای روح و جانت را

 

 

+نوشته شده در سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت21:40توسط علی |
غزل (8)
 
دارایی ام همه تو و همه از برای توست
زیراکه این دل مسکین غرق در غنای توست


چیزی ورای هر دم و هر آن به یاد توست
فکر و دلم، که همیشه برای توست


چون جرم تو سپیدی و مهر و صداقت است! 
عشق همیشگی من سزای توست!


من زنده ام به لبخند تو ولی
این جان که زنده ز توست فدای توست


گوشم شنید صدای سحر ز دور
آری صدایی عاشقانه است، این صدای توست

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت19:43توسط علی |
غزل (7)

دارم ز تو این دو چشم بیدارم را
گرمی دل و جوشش افکارم را


قبل از تو منم چو شهر هشیار بُدم
مدیون توام مستی هر لحظه و هر بارم را


هر قطره ی اشک عاشقی ام بر تو
جزئی ز بهار میکند هر آنچه می کارم را


هر چند دلم برای تو هست ولی
با لطف خودت قبول کن این کارم را:


ارزنده ترین هدیه دل است و دمادم من نیز
تقدیم تو میکنم دل گرفتارم را

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت16:10توسط علی |
ترانه (3)

تو چشمام نگاه کن      تا من جون بگیرم
خودت خوب میدونی     که بی تو میمیرم 


تو باشی کنارم    دیگه غم ندارم
تو رویای پرواز      یه بال کم ندارم


با تو زرد سبزه       خزون هم بهاره
دلم واسه هجرت   چیزی کم نداره


من و تو مسافر؛   نمی مونیم اینجا
دلامون یکیه         واسه فتح فردا


با چشمای نازت       دلم پر امیده
که میریم من و تو     تا مرز سپیده

 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت17:49توسط علی |
غزل (6)

تنها اشاره کافی است تا جان دهم برایت
یک جانِ من چه قابل، صد جانِ من فدایت


آنقدر خوب قلبت عشق را می شناسد
که شعر عاشقانه است هر لحظه ی صدایت


تسلیم می شود شب در پیش مهر عشقت
آغاز می شود روز از یمن گام هایت


ایمان و اعتقادم، حرفِ دل و زبانم:
من عاشق تو هستم، بی قدر و بی نهایت

 

 

+نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388ساعت20:31توسط علی |
غزل (5)

دوا تر از تو ای عشقم برای التیامم نیست
غم عشق تو هم غم هست و هم غم نیست


اگر غم هست چرا من را جدا میسازد از دنیا
اگر غم نیست این گریه چه میگوید که کم هم نیست


بنازم این تناقض را که عقلم مانده در هضمش
فقط قلبم توان فهم آن دارد، بلی این کار عقلم نیست


کدامین لحظه از خورشید، کدامین نور را دیدی
که چشمت غرق در راز است ولیکن هیچ مبهم نیست


اگرچه دور هستیم از هم اما، خدا میداند اینرا که
جدایی مان ز هم حتی به قدر ِ آنِ یک دم نیست


 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت22:15توسط علی |